ذبيح الله صفا

1222

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* ساغر چندى به ياد موج اشك ما زنيد * مىپرستان خويش را مستانه بر دريا زنيد از فرنگى نرگسى تير نگاهى خورده‌ايم * شمع سبزى بر سر لوح مزار ما زنيد خاطرم زير فلك از جوش دلتنگى گرفت * دامن اين خيمهء كوتاه را بالا زنيد ! * حيرت‌گداز ورطهء چون و چرا مباش * تا بار خاطرى نشوى آسيا مباش خود را خراب ساز و مكن خانه‌يى خراب * يعنى كه تا غبار توان شد صبا مباش افتادگى جدا و گران مطلبى جداست * تا كهربا توان شدن آهن‌ربا مباش دريوزهء نظاره كند خودنما به زور * مشكن كلاه گوشهء فقر و گدا مباش چندانكه پايمال شوى صبر كن اسير * نوميد از وسيلهء لطف خدا مباش * نگه در ديده مانند گلى در دام خس دارم * نفس در سينه همچون عندليبى در قفس دارم بدام طره‌يى افتاده‌ام كز هر سر مويش * پريشان ناله‌يى پيچيده در تار نفس دارم بكس هرگز نيفتادست كارم عشق را نازم * بفريادم چه حاجت داور فريادرس دارم چرا بىبرگ ماند گلشن سودا اسير از من * كه همچون سنگ طفلان ميوه‌هاى پيش‌رس دارم * كو جنون تا از مى ديوانگى ساغر زنم * خندهء تر دامنى بر موجهء كوثر زنم سرمهء چشم هوس بادا كف خاكسترم * گر بدام شعله چون خاشاك بال و پر زنم چند در زندان نام و ننگ باشم ، كو جنون * تا چو اخگر قرعه‌يى بر نام خاكستر زنم باغبان تا كى كند منعم ز سير باغ اسير * مىروم كز زخم شمشيرى گلى بر سر زنم * ز بس در عشق شد صرف خموشى روزگار من * نفس در خاك مىدزدد پس از مردن غبار من بخاطر بگذرانم هرگه آن صياد وحشى را * بدام اضطراب خويش مىافتد شكار من بدام آسمان گم كرده‌ام سررشتهء خود را * سر از هر جا برآرم صد گره افتد به كار من هواى ابر و گلگشت چمن ارزانى مستان * ز فيض گريه چشم تر بود باغ و بهار من چه خواهم كرد با اين بىزبانيها اسير آخر * گرفتم صد ره آن بىرحم شد تنها دچار من